|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 10:0 توسط فرحت
|
||
|
|
|
|
|
اسرار زنده گی بـدر مـنيری امشـب ، فـردا نـبودنيست شعف بر لبان افـلاک دایم نـبودنيست
نکو نامان بـرفتند راهی قـرار گـزيدند زيستن بـه جاويـدانی باور نکـردنيست هرچند روند ياران راهی دگر گـزينند سرو رشيق اين باغ تـنها نمانـدنيست عـمر است کـتاب مبهم با واژه مباحث خط رکيـک هستی سـطر نخوانـدنيست دل بستن است به دنیا خصمی برای عقبا وجهی خداع هستی سيبی نخوردنيست بازديدی اين کارگاه آرمانی بيـش نباشد آنچه گذشت و در رفت تکرار نديدنيست آيينه ی نوشـت را غـير از خدا که داند اسـراری طيـنتی مـا حـرف نـزدنيست بنای قصر الفـت بر کاخ گهر اسـت به کيـن قصر گهرين هم آخـر نـماندنيست
|
||
|
|
|
|
|
تقديم به نابترين موجودی هستی که ستايشش را حدی نيست و محبتش را مرزی!
|
||
|
|
|
|
|
زارع محبت فقط به تو می انديشم برای تو که بذر محبت را در کشتزار قلبم زرع کردی برای تو که مشعل فردای هستی را در چشمانم افروختی برای تو که پرواز در کاخ زرين آرزوها را برايم آموختی ... و برای تو که از غنچه نوميدی گل اميد زندگی را برايم هديه کردی *** آری فرشته زندگی ام! ترا روزنه آرزوها ميپندارم کاشانه نوين زندگانی را در حيطه قلبم با نام تو بنا ميدارم و در لوحه آن واژه مقدس نامت "مادر" را حک ميکنم
|
||
|
|
|
|
|
تزوير فلک زين جـلوه تزوير نـعم بيزارم وز بـرگ زرير دهـرم بيزارم بر من ندمد اشعه خورشيد هرگز زيـن ظلمت شبهای تنم بيزارم قلبم ز سکوت ياس غوغا دارد غوغا به دل و من ز دلم بيزارم هر جستن نبض من ترا ياد آرد از حرکه اين نبض رگم بيزارم زيبش به ظواهر وبه باطن همه مکر در کـون سفل کـه زاده ام بيزارم شبها به ستاره ها سخن گويـم که واه! چه زندگيست که زنده ام بيزارم
هر ياد توبرقلب من است داغ حزين زيـن قلـب درون سيـنه ام بيزارم تکفـير بـود ورنه بـخواهم ز خدا روحـم بـستان ز زيستن ام بيزارم
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
کشتی ياس تلاطم گردون، کشتی آرزوهايم را به باد فنا کشانيد با بی رحمی اميد هايم را به يغما برد، امواج یاس را در آن جا گزين کرد و از سرير ملکوتی بر باديه خاره واگذارم کرد *** در تفقد ساحل ام ساحلی که شايد شکستگی ام را تسکين بخشد ساحلی که دور از آرزو ها بسر برم ساحلی ابديت و انتهای زندگی آری ساحل رسيدن به پدر را جستجو ميکنم
|
||
|
|
|
|
|
صرير ماه شـبی گفتم به ماه آسـمانی طنازيی ، دلکش و خود آرايی دلهارا کرده ای مفتون برخويش چه حـاصل آيدت زين دلـربايی؟ صدهـا ديده بود مجذوب برويت زايـن صدها کدامـين می ستايی؟ بگفت ای شيفته تر ازشيفته گانم چرا خواهی که ايـن رازم بدانی؟ نبـندم بـا کسـی عهـد محبت مراست دهشت ز هجرو بی وفايی
کجاست ديده که بی تاب نگاهيست کجاست فرهـاد دهد سر بهر ياری فگنی در محبـت جان من خويش نـداری طـاقت زهـر جـدايی نـباشد شـهدی در قـدح محبـت ز آن تلـختر بـود جـام جـدايی
منم واعظ! صريـرم بهر عشـاق نـمودی عـهد اتـمامش رسانی
|
||
|
|
|
|
|
هديه بهار مه را ز فـلک به دلبر آرم وآن شب ظلام را سحر آرم چون موج کـرانه های دريا شورو شرر وغزل سر آرم
چينم ز عدن گـلهای الـفت سنگ صنمم به مهردر آرم بانغمه يی بلبلان خوش خوان سنـبل ز سکوتـش بدر آرم سازم ز شگوفه فـرش ديبا چون پا به حرير قدم بر آرم از هستی سر و و لاله و گل مستی بـه دل صنوبـر آرم وزبس طروات ريحان ومرسل در قدح سميين چو کوثر آرم
در صبح صفا روم به گلزار چون مشک، نسيم معطر آرم ز ين شـاخه سبـز آرزو ها بـرگ زاميـد به دلـبر آرم
|
||